مجادله شعرا

حتماً شنیده اید که «حافظ»، فرموده است:

اگر آن ترک شیرازی به دست آورد دل ما را 

 به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را


و شاید هم شنیده باشید که «صائب تبریزی» با سرزنش حافظ می گوید:

اگر آن ترک شیرازی به دست آورد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آن کس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را



و این که «شهریار» با ملامت صائب می گوید:


اگر آن ترک شیرازی به دست آورد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را


هر آن کس که چیز می بخشد به سان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را


سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را


و این که سرانجام «فاطمه دریایی» با متانتی خاص(!) می گوید:

اگر آن ترک شیرازی به دست آورد دل ما را

خوشا بر حال خوش بختش به دست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را

مگر من بنگاه املاکم؟ چه معنا دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً

که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی نه صائب دست و پا ها را

فقط می خواستند این ها بگیرند وقت ما ها را

یک شعر زیبا از محمد علی بهمنی

اين غزلها همه جانپاره ي دنياي منند

پيش از آني كه به يك شعله بسوزانمشان
باز هم گوش سپردم به صداي غمشان

هر غزل گر چه خود از دردي و داغي مي سوخت
ديدني داشت ولي سوختن با همشان

گفتي از خسته ترين حنجره ها مي آمد
بغضشان شيونشان ضجه ي زير و بمشان

نه شنيدي و مباد آنكه ببيني روزي
ماتمي را كه به جان داشتم از ماتمشان

زخم ها خيره تر از چشم تو را مي جستند
تو نبودي كه به حرفي بزني مرهمشان

اين غزلها همه جانپاره هاي دنياي منند
ليك با اين همه از بهر تو مي خواهمشان

گر ندارد زباني كه تو را شاد كنند
بي صدا با دگر زمزمه ي مبهمشان

فکر نفرين به تو در ذهن غزل هايم بود
كه دگر تاب نياوردم و سوزاندمشان